اندوه مکن به خانه انبار
وز چهره ي خنده پرده بردار
منشين که طلوع در غروب است
سبزينه ي خويش را ميازار
بر ساعت خانه خيره تا کي
مرحم شو به لحظه هاي بيمار
بگذار قدم به راه معشوق
بگذر تو ازاين شکسته ديوار
مُهري که به لب نهاده برچين
گر مستمعي نشد خريدار
آبي بزن از دو ديده رويت
آشفته ي خواب هاي بيدار
بر بال تو گر جراحتي هست
يک نسخه بخوان ز نطق عطار
پرواز کن از فراز رويا
بر چرخ و فلک زمانه مسپار
ترديد مکن قفس شکسته
شادينه بخوان ز ناي و منقار
اي راهي دشت بيقراري
اين نکته بدان ز جمله اسرار
شيرين کند اين تلخ به خسرو
فرهاد صفت ستون نگه دار
"راهي"
خـــــــيز و در چشم غـــــم آلـــــوده ي مـــا
رقص كــــن سبــــــزه ي نمناك بهاران آمد
نــــان خشكيـده ي سهراب مـــگر نــرم شود
بــــا همان اشك كـــه از چشمه ي باران آمد
گــــوش مهجور علاجش نه بدست تو طبيب
اين علاجي است كه در صوت هـزاران آمد
هر كه را ذوق به سر پنجه و برگي در دست
نكته هايي است كه بــر صفحـــه نگاران آمد
تن عـــــريان درختي كه به سرما مي سوخت
بين چــــه سبـــزينه ز پامال ســــــواران آمد
بــــگذر از شب كينه منشين تا بـــه غــــروب
روز دلــــــــدادگــــــي و صحبت ياران آمــد
كـــافري نيست اگر جـــــام و قــــدح برگيريم
رفت طـــــــرار خـــــــزان فصل عياران آمد
آب راهـــــي شده در دشت بــه دريــــا نظرش
روز وصـــل از قــــــــدم نيك عـــــذاران آمد
" راهي "
درايامي که مثقالي کرم بود
به کيلو صحبت از دهها گرم بود
درون سينه قلبي صاف ميزد
به جيبي تکه ناني در ورم بود
به پشت کس کسي خنجر نميزد
محبت قيمتش بيش از درم بود
نه مرغي بهر مسکن تار ميگشت
نه هر پيري ز خوبان حرم بود
نه رپ بود و نه ساسي بود و مانکن
همه مست و يکي باباکرم بود
دوچرخه بود مرکب بهر اعيان
نه کارت سوخت محتاج خرم بود
نه رودي سينه اش بي تاب ميشد
نه شخصي مالک باغ ارم بود
مرا مادر بزاد و زندگي داد
ندانستم کلاهي بر سرم بود
اگر پي برده بودم روز اول
و يا عقلي درون پيکرم بود
نمي کوشيدم از بهر دويدن
نه سودايي بر اين بال و پرم بود
نه غلطان ميشدم تا شهر معشوق
نه افسوني ز ليلي باورم بود
نميدادم قلم را فرجه يکبار
نه اين مستي نه اين شور و شرم بود
مرا حاصل در اين برگ سياهين
خطي بشکسته عين ساغرم بود
در اين راهي که ميسوزم عجب نيست
که بعد من به جا خاکسترم بود
" راهي"
روزگاري شهر مان يک رود پر از آب داشت
ديدنش را هر کسي روياي خود در خواب داشت
هرکجا مرغي ز ره وامانده بود و تشنه لب
مسکني را در سراغ از پهنه ي تالاب داشت
شهرمان سبزينه بود و گل عذاراني خموش
نغمه هاي خواجوي از جمع شيخ وشاب داشت
قصه ي مجنون بسي بشنيده از خرد و کلان
همچو فرهاد اصفهان شيريني از گرگاب داشت
حاتمي بود و روان بخشنده بود و درکنار
تنگدستي بهر روزي سيم و يک قلاب داشت
روزگاران طي شد و آمد زمان بي بديل
جرعه آبي در طلب هرکوزه و سنگاب داشت
کودکي بر دوش بابا دوش مي خنديد و گفت
از عطش قايق به خشکي رنگ چون عناب داشت
چون دعايي از لب زاهد روان تا صد رسيد
پشت سد خشکيده رودي سينه اي بي تاب داشت
کاش مي شد دنده معکوسي دهد چرخ و فلک
تا بدانيم از کجا شيبي بر اين سيلاب داشت
بود راهي در تکاپو تا ببيند زنده رود
اين چنين رودي يکي مرد کهن در قاب داشت
" راهي "